سلام
چند روزی مشکلی برای وبلاگ پیش آمده بود که کلافه ام کرده بود
خدارو شکر که حل شد و...
بگذریم
در خدمتیم
(برای پست قبل...)
تقصیر من بود....
تقصیرمن بود،میدونید چرا؟
آخه بازی « سرس » و« نرس» که جزو بازیهای ورق میباشد فقط در مناطق جنوبی وخصوصا استان کرمان مورد استفاده!قرار میگیرد.
لذا به نظرم همراه با پست قبل باید یک توضیح میگذاشتم وآن اینکه:
نرس نوعی بازی ورق میباشد که در آن پایین ترین برگها به عنوان برگ سرمحسوب میشوند یعنی 2برابر با آس است و به ترتیب همینطور تا آخر بطوریکه برگ تک پایینترین برگ محسوب میگردد و.....
پارسال شهریور بود که تصمیم گرفتم شعرهامو از وبلاگ در هم وبرهمم! جدا کنم و... خودم یادم نبود-عزیزالله خان یادآوری کرده بود-که ممنونشم
به یاد اون ایام داشتم تو صفحات قدیمی گشت میزدم که رسیدم به این شعر - دیدم که عجیب با حال وهوای همین روزها همخوانی دارد و... بگذریم
حالا
که حکم
نَرس
است
خروس خوان شب را
به ظلمت صبح
ترجیح می دهم
و تیشه را
به مردمان
بی ریشه
حالا
که
حکم
نَرس
است
آه
چه سخت است
خواستنت
آنگونه که من
می خواهمت
آه
چه سخت است
خواستنم
آنگونه که تو
می خواهی ام
- وه
چه آسان است
با هم بودنمان
آنگونه که ما یکدیگر را می خواهیم....
اینروز ها دهانم را دوخته اند
کسانی دستشان را روی ...
بگذریم
می آیم
می آیم و...
تومشکلت این است من را مرده می خواهی
زار وپریش و خسته وپژمرده می خواهی
افتاده ام بر خاک اما.... حالی ات هست؟
چون قالی کرمان مرا پاخورده می خواهی
هر روز هم آغوش دردی تازه هستم
هرروز من را نازنین آزرده می خواهی
شادی نمی آید به من- شادی نمی آید
افسرده می خواهی مرا -افسرده می خواهی
سلام به همگی
اینروزهارو ببخشید اگه کمتر هستم
چهاردهم روز قلم بود
چهادهم برای من روز خوبی بود
چهادهم دخترم قدم به این دنیا گذاشت
چهاردهم <<نرگس>>به جمع ما پیوست

آنکه پرورد مرا روز وشب از بدو وجود
آنکه آموخت به من علم وادب حکمت و جود
آنکه آزادگی وعشق و وفایم آموخت
بسکه آزرده شد ازمن جگرش از غم سوخت
روز وشب چشم براهم به کنار در بود
جان به قربان وجودش که فقط مادر بود
فلق نبود
گرگ ومیش بود
انگارآفتاب روی زمین آمده بود
راه می رفت
زمین از حرکت ایستاده بود
زمان ولی نه!
وتیغ می خواست با دست محمد رقابت کند
شق القمر کند
نماز قامت علم کرد
ولی
درمقابل آفتاب سرخم کرد
دستی بلند شد
تیغ هم
میخواست فتح الفتوح کند
فرق آفتاب شکافت
شق الشمس شد
وارکان هدایت منهدم شد
(این راملک می گفت)
تیغ فتح الفتوح کرده بود
به عرش رسوخ کرده بود
....وبعد شیر بود و گریه
آه بیوه ای بود وناله یتیمی
وبعد...
خورشید رفته بود
وفلق درگرگ ومیش خویش
گم شده بود
تابت
را
ندارم
بیاورم
طاقت
چگونه
حرفهایم دیگر در تو اثری نمی کنند
پیغامبر واژگانم
قدرت معجزه اش نیست
ازیاد رفته ام
از یاد تو رفته ام
حتی به خوابم نمی آیی
بر باد رفته ام
حالا آنقدر موی سپید دارم
که می توانی موهای سیاهم را بشماری
راستی می آیی
لا اقل برای شمردن موهایم!
سحر سخنم مسحورت نمی کند
جاذبه ام جذبت نمی کند
نمی آیی
رفته ای و نمی آیی
دل را به کجا بسته ای
چگونه
بگو
چرا
گسسته ای
گسسته ام
گسسته است
خسته است
تنهاست
می خندد در خیال خویش
بازجویی تمام شد!
من حالا سوم شخص شده است
مفرد مذکر غایب
به دنبال گمشده ای
در اساطیر سرزمین خویش
که هرگز امید بازگشتش نیست
او پیغامبری است که معجزه اش را از دست داده است
به دنبال گمشده ای در شهر سوخته
در تل آتشی،
دارستان،
کنارصندل
هفت هزار سال است
پیغامبری نیامده
ویا اگر آمده
سانسورچی پیغام های خویش
وسحر سخنش را از دست داده
سخنش در تو اثری ندارد
تو را به سوی او فرا نمی خواند
وتو هیچ میلی به او نداری
نه می خواهی اش
نه می دانی اش
ونه
نه
نه
نه
تابت
را
ندارم
بیاورم
طاقت
کاش یکی این دست را از روی دهانم برمی داشت!...
ما خیلی شانس آورده ایم که ویرگول اختراع شد
وگرنه چگونه می خواستیم
از این همه
استعاره پنهان
به واژه
عشق
برسیم
سیاست که پدر ومادر ندارد
(البته این جمله من نیست ، قدیمها بزرگترهایمان کفته اند)
برای همین است
هرروز غروب که از میدان فابریک می گذرم
چند نفر دارند خودشان را می فروشند
خنده دارد
فاصله ماه تا مشتری خیلی کم است
توی این گرانی
قیمت ماه ارزان است
قیمت ستاره ارزانتر
پریشب حتی یک ماه را دیدم که توی پیاده رو خوابیده است
دارد سیگار می کشد
- راستی مگر سیگار گران نشده است؟
زنگ زدم 110
نه شماره بهزیستی را بلد بودم
و نه شماره کمیته را
(چه فرقی می کند، کارشان یکی است !)
گفتم:
ماه روی زمین افتاده است ،
همینجا توی پیاده روی میدان فابریک
گفت:
الان می گیریمش،
می رود توی قفس!
دیشب اما وقتی دوباره به خانه برمی گشتم
ماه بازهم روی زمین افتاده بود،
روی همان پیاده روی میدان فابریک!
می خواستم دوباره به 110 زنگ بزنم
اما...
دیدم ماه تقصیری ندارد
تورم که می رود بالا
ماه
روی زمین می افتد
زیرپا له می شود
فاسد می شود
می گندد
ما خودمان له اش می کنیم
بعد که می گندد
زنگ میزنیم 110
وای ماه
ماه بی گناه!...
نسیم شوخ طبع
دوباره گفت:
بهار می آید
لباسهای زمستانی ام را
آماده می کنم!
این راز سر به مهر
تنها به مهر تو
ای کاش ...
کاشکی!
یعنی مرا بفهم
من بی سواد وگنگ
درگیر و دار...
- وای ؛
باور نمی کنی؟
من دوست دارمت
اما نگفته ام
حتی
- به هیچ کس؟
این راز سر به مهر
تنها به مهر تو...
دوستت دارم
همانطور که دلم
به هزار و یک دلیل
دل که دلیل نمی خواهد...
شب
زنجیر
زنجره
بیخود به گرده هایم لگد نزن
من از این خیال بیرون نمی آیم
مگر دیوانه ام که می خواهی
ترکم کنی
اصلا دست از سرت نمی کشم
کرم خاکی
- سنگ قبرم از گرانیت است
اما دلم نه!
لانه کن
سوراخ کن
بلول
مثل دود
مثل همین دود زهرماری
که بعد از تو ولم نمی کند!
آرامم نمی کند
مشکوکم کرده است
مشکوکم به تو
به این دود
حتی به این قلم که می نویسد
بی خود به گرده هایم لگد نزن
قول می دهم تا چند وقت دیگر
زایمان کنم
اگر نشد
دانشمندان قی کردن را
راه حل دیگری
اعلام کرده اند
مثل انرژی هسته ای
سوخت هسته ای
هسته آلو
زرد آلو، خشکه، لواشک ،
خری داریم
می خریم
اصلا همه چیز می خریم
هر چیز کهنه
هرچیز قدیمی
هرچیز اصیل
حتی دل شما را بانو
نازتان را
راستی
اعلام کرده اند درمانی برای نازایی کشف شده است!
به من چه مربوط!
آخ!!!
لطف کنید این قدر به گرده هایم لگد نزنید
من ازاین خیال بیرون نمی آیم
حتی اگر در گورستان کرمان
بهترین سنگ گرانیت را
روی گورم سوار کنند
تقصیر خودم نیست
دوستتان دارم
شب
زنجیر
زنجره...
(رفتم ،اما همه جا تا نرسیدن رفتم)
بیدل دهلوی
برای گل بی گناهم که در شکوفه پرپر شد...
هرگز
گمان هرگز نداشتنت را !
نداشتم
حالا روزهاست که بی تو بیدارمی شوم
بی آنکه بدانم
چرا
چگونه
کی
و به کدامین گناه!
گم ات کرده ام
و رفتنت تنها کابوسی بود که کابوس نبود!
همیشه می گفتم تو که نباشی
تو که بروی
من هم می میرم...
اکنون
روزهاست که بی تو
هرروز
از خواب برمی خیزم
اما هنوز،
ـزنده ام ـ
هنوز...

اشک می ریزد
با من
شیشه پنجره ی مه آلود..
ترانه ای برای او که دیگر نیست.......
من که ذکرم همیشه خدا خدا بود
من که کارم روز وشب فقط دعا بود
پس چی شد تنهام گذاشتی
توی دنیا جام گذاشتی
من که عاشقت بودم دوست می داشتم
لبا مو روی لبای تو می ذاشتم
پس چی شد تنهام گذاشتی
توی دنیا جام گذاشتی
مگه من برای تو زیادی بودم
مگه من به فکر آزادی نبودم
مگه تو دوستم نداشتی
پس چرا
پس چرا
پس چرا
تنهام گذاشتی
آخ که دیگه بی تو دنیام چه سیاهه
روزگار بی تو بودن چه تباهه
دیگه از دنیا بریدم
کاش می شد
کاش می شد
کاش می شد
بهت می رسیدم
حالا دیگه کار من گریه وآهه
بی تو همدمم عذابه و گناهه
آخ دلم ببین چه تنگه
زندگانی بی تو ننگه
حالا دیگه واسه من مردن قشنگه
حالا دیگه واسه من مردن قشنگه
بمیرم شاید تو رو بازم ببینم
بیای و کنار تو بازم بشینم
بذاری سرت رو سرم دوباره
پیش هم روزهای ما همش بهاره
آخ خدایا چی بگم که درد من چاره نداره
آخ خدایا چی بگم که درد من چاره نداره
وجودم رو غم گرفته
دل من ماتم گرفته
دیگه غصه خوردنم فایده نداره
دل من برای تو چه بی قراره
تا قیامت چشم من باید بباره
تا قیامت چشم من باید بباره....
درد ورن دردی سالیب اما خبر یوخ دواسین نان

اوغلوم بو آخرین اینجی گونلر دا فقط یاپوش میشتی منه
منن دولانیردی
منن اوتوروردی
منن دوروردی
منن یاتوردی
بازومی توتوردی
باشینی دایاردی باشوما
یاتوردی.........
اما ایندی.
آخ نه دئیم
نه فایداسی وار
داغولموشام
ازيلميشام
.
..
...
بو سوزلاری (علی) ییم گدن گجه دمیشم ، هله چوخ ناقیص دی اما.....
گچخ ، گوی گچیم ، بو آن دا کی فایداسی یوخ دی....
درد ورن دردی سالیب اما خبر یوخ دواسین نان
گل بالام بازومی توت باشونی گوی باشوما هردم
سوخ اوزون باغروما ،یات، اما گوزون باغلاما هردم
گتمه اوغلوم، هارا گتدین،گل اوتور یانوما هردم
نجه اوغلوم دوزا بیلدی بله بور جور باباسین نان
درد ورن دردی سالیب اما خبر یوخ دواسین نان
آخ عجب ثانیه لر گئچدی منه ، جان ، سنه خاطر
من کی هچ، دونیا توکور گوزلرینن قان سنه خاطر
ایستیرم نابود اولار عالم ایمکان سنه خاطر
اله گتدین کی گدیر قوش بیر گون آخر اواسینان
درد ورن دردی سالیب اما خبر یوخ دواسین نان
...
۳۰/۱۰/۸۶
پسرم
.
.
.
.
چیزی نمی گویم
فقط
آرام
برایت
اشک می ریزم........
۴.۱۰.۸۶
نوشتم باران
آسمان ابری شد
باران آمد
نوشتم بهار
درختان شکوفه دادند
نوشتم عشق
نسیم وزیدن گرفت
بوی تو را آورد
نوشتم تو
سالهاست که منتظرم
نیامدی
دیگر دوست ندارم نویسنده باشم............
روزگار غریبی شده ،
اینقدر غریب که دارم کم کم باور میکنم که من نیستم
اصلا دیگه.... ولش کن بابا ،کی به کیه بذار ...
هرچه بادا خوش باد
فعلا این دو تا کار واسه خالی نبودن عریضه ، تا دوباره دل و دماغ به حال خود آید و...
می خوای یه شعر تازه ای بازم برات بسازم
می خوای به پات بیافتم و خودمو بهت ببازم
می خوای بگی خیلی سری ، کارت درست زیبا!
می خوای بازم مثل قدیم به خوشگلیت بنازم
واسم خیالی نیست عزیز همیشه خاک پاتم
مثل روزای عاشقی تویی رازو نیازم
هزارسالم که بگذره بازم همون دیوونم
همیشه سرسپردتم ،جونمو بهت می بازم
کم است اگر برای تو هزار شعر سازم
نهم به پایت این سرم که نقد جان ببازم
تو کز ازل سرامدی ، به باغ گل عذاری
روا بود که تا ابد به روی تو بنازم
چو می کشیم عاقبت زعشقت ای نگارم
گذر به خاک من بکن که غرق در نیازم
اگر که عمر جاودان کنم وگرنمانم
نظر نپوشم از تو چون غلام پاک بازم
سلام!
صبح است
بيدار شو!
وقت عاشقيست......
امروز هم
دوستت
دارم
مثل هر روز...
باور کنید
تقصیر من نبود
نه رفیق بد
نه جنس خوب
اصولا من یکشنبه ها عاشق می شوم
هر شب
ساعت 9
وقتی که چشمانتان را می بینم بی خیال
معتاد شده ام
چشمانتان معتادم کرده است
حالا دیگر
هر یکشنبه 9 شب
با ستاره و همین هوای دم کرده کویر خودمان خلوت می کنم
چشمانتان را می کشم
میان ماه و زمین
و البته خداوند هم
همین دیروز از آفرینش جهان فارغ شد
«این را هم خودم و یکی از همان یکشنبه ها کشف کرده ام»
و بعد نشئه می شوم
مثل بودا
بعد حس می کنم در کنار خشایارشا
یا نه کمی بعدتر
دارم او راد زرتشت را در وصف چشمان تو می سرایم
تا به امروز که
همین الان با ماه و ستاره و هوای دمکرده کویرخودمان خلوت کرده ام
باید چشمت را بزرگتر از همیشه بکشم
و خب حالا شما حتما به من حق می دهید
که بعد از این همه مدت معتاد شده باشم
می دانم به سخره ام گرفته اید
اما مطمئنم
شما هم در یکشنبه های خودتان
گر می گیرید
اما به روی خودتان نمی آورید
من هم اگر ماه و ستاره و همین هوای دم کرده کویر خودمان نبود
حاشا که اعتراف می کردم
دارد ساعت 9 نزدیک می شود
با من به این ضیافت می آیید یا نه؟!
خیلی وقت است که به دلایل زیاد(گرچه توجیه است)نتوانسته ام به وبلاگم آنطور که باید و شاید برسم حتی دل نوشته هایی که هرازگاهی می نویسم را تایپ کنم و... بگذریم این غز واره (اگر بشود ان را اینگونه نامید ) کار چند سال پیش است چون آماده بود وتایپ شده(امان از تنبلی) در اینجا می آورم گرچه میدانم دارای اشکالات فراوانی است اما دوستش دارم، والبته نقدش را به جان و دل می خرم، تا یار چه را خواهد و...
گفتی که می بنوشم،دیگر نمی توانم
از عشق چشم پوشم،دیگر نمی توانم
دل کندن و گذشتن،آیا تو میتوانی؟
رفتن زتو بریدن،دیگر نمی توانم
من شاعری غریبم در این کویر حسرت
از دیگری سرودن ،دیگر نمی توانم
آبی ترین نشانه،دریای بی کرانه
زیباترین بهانه،دیگر نمی توانم
یا کفر یا حقیقت ، شاید خدا تویی تو
پروردگار مطلق،دیگر نمی توانم
دیگر نمیتوانم بی تو نفس کشیدن
بی تو نفس کشیدن،دیگر نمی توانم
گفتی که دل نبستی بر هیچکس،چگونه؟
گفتم که دل نبستم،دیگر نمی توانم
ای تکیه گاه گریه دربی کسی مطلق
من بی کسم، غریبم،دیگر نمی توانم
ای روح سبز باران ما را نوازشی کن
بی دست مهربانت،دیگر نمی توانم
پروردگار واژه،الهام بخش شعرم
یک لحظه بی تو بودن،دیگر نمی توانم
آه ای الهه من ، ای استحاله من
ای شمع واله من،دیگر نمی توانم
ای شور وعشق مستی،ای بی کران هستی
ای مرز بت پرستی،دیگر نمی توانم
ای هرچه بود وهستم،چشم تو می پرستم
از دوریت شکستم،دیگر نمی توانم
سلام خانم
خانوم
خان
خ
نمی دانم
چرا
همیشه در
خانمی
شما می مانم....
برای وفای عباس
و جوانمردیت راتنها خدا
به نظاره نشست
آنگاه که
چشمانت بر تیر
فرود آمد
و مشک آبی که
چنان شرمسارت کرد
که حتی تن صد پاره ات
به خیمه ها نرسید
و
جوانمردیت
را
تنها
خدا...
..................................................
....................................................
شرمندگی ات را
چه حاصل
وقتی
که
سردار
تو را
نپذیرفت
می خواهی
اقیانوس باش
می خواهی
مرداب....!!
گفتی که
شعر تازه
چه داری
بخوان،بخوان
شعرم
مکرر است
همان
- غم-
همان ،همان
گاه
بی آنکه
بخواهم
پنجره باز میشود
شاید
باران
عطر تو را
بر کوچه
وزانده
باشد
